
دیگر چیزی نمانده به پایان مسخره ای که نامش را زندگی گذاشتم٬
نه این کلک ها قدیمی است٬فکرنمیکنم
چون خوب میدانم اگر فکر کنم پشیمان میشوم.
حالا اینجا من ماندم و ارتفاعی بلند ٬ خاکی که مرا میخواند
تا در آغوش گیردو بادی که مرا هل میدهد.
عکست را در چشمانم می گذارم .چشمانم را میبندم .
مبادا رنگ چشمانت را از یاد ببرم.
و حالا برای چند ثانیه دلهره لحظه برخورد...
+ نوشته شده در سیزدهم آذر ۱۳۸۶ ساعت توسط فریناز
|