می ترسم دیر شود

این روزها بگذرند

آدم ها عوض شوند

خیابان ها،پارک ها

رستوران ها

می ترسم عصا به دست

سنگفرش کوچه ی خاطراتمان را

قدم بزنی

و من،چشم هایم کم سو شوند

برای خواندن پیام هایت

هر دو آلوده ی تکرار شویم

و از آن روز

هیچ کافه ای، قهوه ی مورد علاقه مان را

نمی فروشد...

هیچ خیابانی

روی خوب لحظه هایمان را نمی بیند

و هیچ پاییزی

آبستن روزهای بارانی نیست

کاش زمان بایستد

و ما همیشه دلتنگ بمانیم

دلتنگ ثانیه های دیدار

و دلخوشی های کودکانه

حتی برای یک لحظه

حتی برای یک لحظه

حتی برای یک لحظه...



دستی مرا به مرگ میخواند

از آستینی سپید

بر تنی نحیف و بی جان

بوی کافور میدهد

این اتاق

بوی کافور میدهد

خبری از خیابان های شلوغ

و دود ماشین ها نیست

اینجا فقط

بوی کافور میدهد

از این حس که اینجایی

بیتاب میشوم

مثل کودکی هایم

که بیتابت بودم

بیتاب لبخندت،نوازشت

و قصه گفتن هایت

حالا با تمام نداشتن هایم

بیتاب داشتنت شده ام

مثل عروسک پشت ویترین مغازه

که شوق تصاحبش را داشتم

و تو هر بار شوق من را میخریدی!

امروز نگاهم نمیکنی

حقیقت تلخیست

که از من دلگیری...

نمیدانی که نگاهت

چقدر دیدنیست

وقتی به تحسینم مینشینی

زمانی که آیینه ام پاک است

و چشم هایم روشن...

حتی زمانی که ناراضی هستی

از دفتر مشق سیاهم

و مدادهایی که شکسته ام!

نگاهم کن!

حالا که تقویم بیست و چند سالگی ام

سیاهتر از دفتر دبستان

و خط خطی از تمام رخدادهاست

من را با نبودنت رها نکن

 با اینکه بوی کافور

آخرین عطری بود

که از تو در خاطرم ماند

اولین عطر نفرت انگیز زندگی ام

با اینکه

نداشتنت را با آن تجربه کردم

اما،

در این اتاق سرشار از بوی کافور

دستانم را رها نکن

دیگر از نبودنت و نشنیدنت

دیــــگر از ملاقات های سنگی عصر پنجشنبه

خسته ام

بگذار با تو بیایم

بی صبرانه مشتاق آغوشت هستم

حتی اگر سرد سرد باشد

عاقـــــــل باش

من که میگویم سفر،چمدانت را نبند

بلیط رفتنت را نخریده ام

لباسهایت آماده نیستند

هیچ چشمی منتظر بدرقه ی تو نیست

آنقدر بازیگر شده ام

که نمایشم را باور کنی،اما...

عاقـــــــل باش

نمایش من اسباب دلخوشیست

دلخوشی قلبی که هنوز می تپد

برای روزهای بارانی دو نفره مان

برای تمام عکسهای یادگاری

که آلبوم خاطراتمان را پر کردند

نمایشم دلخوشیست

تا باور کنم که مسافر نیستی

حقیقت حضورت را اثبات کن

عاقــــــــل باش

هیچ مترسکی،

نگهبان مزرعه ی لحظه هایمان نیست 

کلاغها آزادند،

نگذار بیایند...

خودت مواظب همه چیز باش

میخواهم یک بار هم تو تلاش کنی

عاقـــــــــــــــــــــل باش!



کمی دورتر از خانه ،دختری را دیده ام

که روزها،

ثانیه ها را به هم می دوزد

از بس که پارچه ی لحظه پاره می شود

و ساعت ها

هرگز لباس نمی شوند

بر تن افکارش

کمی دورتر از خانه،دختری را دیده ام

که شبها،

ستاره می شمارد

نه برای اینکه خوابش ببرد

آرزوهایش را میشمارد

که تمام آسمان، برایشان کم است

و طوفان همیشه

دزد آرزوهای اوست که می تازد

بر عمق انگیزه

کمی دورتر از خانه،دختری را دیده ام

که رنگ می پاشد

به دیوارهای مصلوب

کوچه های عقب افتاده

و خیابان های آشوب

 رنگها در پس حیله ای

مات میشوند و ناپدید

کمی دورتر از خانه،دختری را دیده ام

که هنگام طوفان

هرگز معلق نبوده 

انگار در شعاعی از دلتنگی

با قطر خنده های تلخ

سال هاست که ساکن مانده

کمی آن طرف تر

چشمی نگران

دست هایی از زغال

که طرح سیاه دارند

برای زندگی

و قابی که شکسته انگار

کمی دورتر از خانه،دختری را دیده ام

که دیگر نیست

از بس که بوده

از بس که آرزو شمرده

در طوفان ساکن مانده

و رنگ نگاری کرده...


ایست داده بودند که تو رفتی 

منطقه ی ممنوعه

باتلاق لحظه هایمان شد

آرام به گودال کشیده شدی

قعر حادثه را تجربه کردی

و برگشتی اما،

دیگر من آنجا نبودم

در سالن انتظار

پشت شیشه های سرد اتاقت انگار،

دختری دست تکان داده بود

و نسیمی پرده های اتاقت را

پس زده بود...

با عطر به یادماندنی ترین لبخندها،

لحظه ای که دعایشان

برایت مستجاب شد

من سرد سرد بودم

جنازه ای بر دوش مردم

از میان گورستان عبور می کرد

قرار همراهی داشتیم

تو اما،جا ماندی

نقشه ات نگرفت !

باز هم تنها سفر کردم...


:(کاش یادمان نرود...


دیروز می دویدی

دیوارهای خانه

دفتر نقاشی ات بودند

اتاق ها هر یک

کوچه های خیابان ذهنت

و خانه،شهر آرزوهایت بود

حیاط شروع زندگیت شد

وقتی که با مادر،

باغچه را تیمار می کردی

و با پدر،

توپ را به دروازه ی پیروزی می رساندی

امروز اما،

دفتر نقاشی ات پاره شده

کوچه ها بن بست اند

شهر تو را خاک گرفته

و باغچه مدفن مادر شده

تو دیگر نمیدوی

در آغوش پدر آرام گرفته ای

اما چشمانت هنوز بازند

تو می خواستی به زندگی گل بزنی...






در را که می بندی

هوا را می بری

پنجره ها بی حضور تو

بسته می شوند

و باز...

بهانه دستم می دهی

که تقویم را به سفر بفرستم

پشت ویرانه های فراموشی

روزهای ارغوانی

روزهای دلبستگی های کاغذی

همنشین تقویمم می شوند

فراموشت می کنم

خاطره هایت را پس می زنم

من اینگونه آرام می شوم

و این دلخوشی ساده بس

که فردا رد باران

به زمین سرد کوچه بوسه می زند

و من متولد می شوم

در هوایی پاک ...

آسمانی تزئین شده با رنگین کمان

در را که می بندی

تمام می شوم

شهری بی حضور تو

با مردمانی سیاه

و نگاه هایی برنده

روحم را می شکافند

تقویم ارسالی ام را پس بده

مجال فراموشی نیست

انگار باید بمیرم...!!




تنها میان دو چشم تو باور کردم

اضطراب جدایی را

بمان و نگذار فراموش کنم

جدایی، رنگ مرگ است


**********************************

انسان

تداوم بی قراری نسل های بی سرانجامیست

قربانی ظریف اصالت فرهنگی

در کوچه های دار دسته جمعی!!!

انسان

یعنی از انزوای روح خودت نیز بی خبری...


از این روزها نمی گذرم

روزهایی که آفتاب مهمان آسمان بود

زیبا نبود...آفتاب زیبا نبود

ابرها درگیر غربتند

غربت آدم های شهرم 

شهر دلمردگی

دلمردگی عصر طعنه

طعنه ی نگاه های سیاه

سیاهی شب فراموشی

شب فراموشی عروسک های کودکی

عروسک های کودکی با بوی آدامس باربی

فراموش کرده ایم انگار

که روزی روح داشتیم

روزی انقدر جسد نبودیم

که از بیکاری،زندگی کنیم

روزی از زندگی،زندگی می کردیم

ابرها لجباز و مغرورند امروز

نمی بارند تا سبک شویم

از این روزها نمی گذرم

روزهای بی باران

روزهای بی باران افسرده

که تعبیر تو را در ذهنم به تاخیر انداختند

تو تعبیر می شوی در خوابم

شبی که باران ببارد

خوابم آشفته نیست دیگر

تو تعبیر می شوی

میان عطر عود نیم سوخته ی تنهایی

و اشک شمع های دلتنگی

تو تعبیر می شوی روزی که

زندگی زنده می شود

و آفتاب با خجالت

باران را به ابرها و

ابرها را به آسمان می بخشد

از این روزها نمی گذرم

روزهایی که تو را از من گرفتند

و من را در من کشتند

از این روزها نمی گذرم...




کسر می شوی و دوباره جمع ات می زنم

این روزها حساب و کتاب هایم به هم ریخته انگار

گاهی جمع،گاهی ضرب و حتی تقسیم

تقسیم خاطره!!

چه واژه ی مضحکی...

سهم هرکس چیست؟

از طلوع تا غروب نفس هایت روزشماری می کنم

این دلتنگی همیشگی وحشت آور را

راستی ماشین حساب داری؟!

می خواهم خودت حساب کنی تا ببینی

چرا اینگونه مات می شوم

وقتی می بینم

هر چه "من" و "تو" را جمع می زنم

باقیمانده فقط  "من" می شود!!

نگو که قوانین ریاضی هم عوض شده

مگر من چند بار مرده ام ؟

چند شمع روشن خواسته ام؟

یا چند قاصدک راهی خانه ات کرده ام؟

که دنیایم این همه تغییر کرده..!

می دانم...

از زمینی که به دور خورشید می چرخد

نمی توان انتظار ثبات داشت!

آدم هایش هم بی ثبات و پرتغییر شده اند دیگر

رنگ ها هم پایبند نیستند انگار

وقتی قلب سپیدت به یکباره

مثل زغال هایی که به دیوار کشیدیم

سیاه می شود

نمی توان از زندگی توقعی داشت

نمی توان قوانین را ثابت دانست

حتی نمی توان دلتنگ شد...!