دستی مرا به مرگ میخواند

از آستینی سپید

بر تنی نحیف و بی جان

بوی کافور میدهد

این اتاق

بوی کافور میدهد

خبری از خیابان های شلوغ

و دود ماشین ها نیست

اینجا فقط

بوی کافور میدهد

از این حس که اینجایی

بیتاب میشوم

مثل کودکی هایم

که بیتابت بودم

بیتاب لبخندت،نوازشت

و قصه گفتن هایت

حالا با تمام نداشتن هایم

بیتاب داشتنت شده ام

مثل عروسک پشت ویترین مغازه

که شوق تصاحبش را داشتم

و تو هر بار شوق من را میخریدی!

امروز نگاهم نمیکنی

حقیقت تلخیست

که از من دلگیری...

نمیدانی که نگاهت

چقدر دیدنیست

وقتی به تحسینم مینشینی

زمانی که آیینه ام پاک است

و چشم هایم روشن...

حتی زمانی که ناراضی هستی

از دفتر مشق سیاهم

و مدادهایی که شکسته ام!

نگاهم کن!

حالا که تقویم بیست و چند سالگی ام

سیاهتر از دفتر دبستان

و خط خطی از تمام رخدادهاست

من را با نبودنت رها نکن

 با اینکه بوی کافور

آخرین عطری بود

که از تو در خاطرم ماند

اولین عطر نفرت انگیز زندگی ام

با اینکه

نداشتنت را با آن تجربه کردم

اما،

در این اتاق سرشار از بوی کافور

دستانم را رها نکن

دیگر از نبودنت و نشنیدنت

دیــــگر از ملاقات های سنگی عصر پنجشنبه

خسته ام

بگذار با تو بیایم

بی صبرانه مشتاق آغوشت هستم

حتی اگر سرد سرد باشد