عاقـــــــل باش

من که میگویم سفر،چمدانت را نبند

بلیط رفتنت را نخریده ام

لباسهایت آماده نیستند

هیچ چشمی منتظر بدرقه ی تو نیست

آنقدر بازیگر شده ام

که نمایشم را باور کنی،اما...

عاقـــــــل باش

نمایش من اسباب دلخوشیست

دلخوشی قلبی که هنوز می تپد

برای روزهای بارانی دو نفره مان

برای تمام عکسهای یادگاری

که آلبوم خاطراتمان را پر کردند

نمایشم دلخوشیست

تا باور کنم که مسافر نیستی

حقیقت حضورت را اثبات کن

عاقــــــــل باش

هیچ مترسکی،

نگهبان مزرعه ی لحظه هایمان نیست 

کلاغها آزادند،

نگذار بیایند...

خودت مواظب همه چیز باش

میخواهم یک بار هم تو تلاش کنی

عاقـــــــــــــــــــــل باش!