ایست داده بودند که تو رفتی
منطقه ی ممنوعه
باتلاق لحظه هایمان شد
آرام به گودال کشیده شدی
قعر حادثه را تجربه کردی
و برگشتی اما،
دیگر من آنجا نبودم
در سالن انتظار
پشت شیشه های سرد اتاقت انگار،
دختری دست تکان داده بود
و نسیمی پرده های اتاقت را
پس زده بود...
با عطر به یادماندنی ترین لبخندها،
لحظه ای که دعایشان
برایت مستجاب شد
من سرد سرد بودم
جنازه ای بر دوش مردم
از میان گورستان عبور می کرد
قرار همراهی داشتیم
تو اما،جا ماندی
نقشه ات نگرفت !
باز هم تنها سفر کردم...
+ نوشته شده در سی و یکم شهریور ۱۳۹۱ ساعت توسط فریناز
|