می ترسم دیر شود

این روزها بگذرند

آدم ها عوض شوند

خیابان ها،پارک ها

رستوران ها

می ترسم عصا به دست

سنگفرش کوچه ی خاطراتمان را

قدم بزنی

و من،چشم هایم کم سو شوند

برای خواندن پیام هایت

هر دو آلوده ی تکرار شویم

و از آن روز

هیچ کافه ای، قهوه ی مورد علاقه مان را

نمی فروشد...

هیچ خیابانی

روی خوب لحظه هایمان را نمی بیند

و هیچ پاییزی

آبستن روزهای بارانی نیست

کاش زمان بایستد

و ما همیشه دلتنگ بمانیم

دلتنگ ثانیه های دیدار

و دلخوشی های کودکانه

حتی برای یک لحظه

حتی برای یک لحظه

حتی برای یک لحظه...