:(کاش یادمان نرود...

دیروز می دویدی
دیوارهای خانه
دفتر نقاشی ات بودند
اتاق ها هر یک
کوچه های خیابان ذهنت
و خانه،شهر آرزوهایت بود
حیاط شروع زندگیت شد
وقتی که با مادر،
باغچه را تیمار می کردی
و با پدر،
توپ را به دروازه ی پیروزی می رساندی
امروز اما،
دفتر نقاشی ات پاره شده
کوچه ها بن بست اند
شهر تو را خاک گرفته
و باغچه مدفن مادر شده
تو دیگر نمیدوی
در آغوش پدر آرام گرفته ای
اما چشمانت هنوز بازند
تو می خواستی به زندگی گل بزنی...
+ نوشته شده در بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۱ ساعت توسط فریناز
|