دیروز می دویدی

دیوارهای خانه

دفتر نقاشی ات بودند

اتاق ها هر یک

کوچه های خیابان ذهنت

و خانه،شهر آرزوهایت بود

حیاط شروع زندگیت شد

وقتی که با مادر،

باغچه را تیمار می کردی

و با پدر،

توپ را به دروازه ی پیروزی می رساندی

امروز اما،

دفتر نقاشی ات پاره شده

کوچه ها بن بست اند

شهر تو را خاک گرفته

و باغچه مدفن مادر شده

تو دیگر نمیدوی

در آغوش پدر آرام گرفته ای

اما چشمانت هنوز بازند

تو می خواستی به زندگی گل بزنی...