کمی دورتر از خانه ،دختری را دیده ام
که روزها،
ثانیه ها را به هم می دوزد
از بس که پارچه ی لحظه پاره می شود
و ساعت ها
هرگز لباس نمی شوند
بر تن افکارش
کمی دورتر از خانه،دختری را دیده ام
که شبها،
ستاره می شمارد
نه برای اینکه خوابش ببرد
آرزوهایش را میشمارد
که تمام آسمان، برایشان کم است
و طوفان همیشه
دزد آرزوهای اوست که می تازد
بر عمق انگیزه
کمی دورتر از خانه،دختری را دیده ام
که رنگ می پاشد
به دیوارهای مصلوب
کوچه های عقب افتاده
و خیابان های آشوب
رنگها در پس حیله ای
مات میشوند و ناپدید
کمی دورتر از خانه،دختری را دیده ام
که هنگام طوفان
هرگز معلق نبوده
انگار در شعاعی از دلتنگی
با قطر خنده های تلخ
سال هاست که ساکن مانده
کمی آن طرف تر
چشمی نگران
دست هایی از زغال
که طرح سیاه دارند
برای زندگی
و قابی که شکسته انگار
کمی دورتر از خانه،دختری را دیده ام
که دیگر نیست
از بس که بوده
از بس که آرزو شمرده
در طوفان ساکن مانده
و رنگ نگاری کرده...