از این روزها نمی گذرم

روزهایی که آفتاب مهمان آسمان بود

زیبا نبود...آفتاب زیبا نبود

ابرها درگیر غربتند

غربت آدم های شهرم 

شهر دلمردگی

دلمردگی عصر طعنه

طعنه ی نگاه های سیاه

سیاهی شب فراموشی

شب فراموشی عروسک های کودکی

عروسک های کودکی با بوی آدامس باربی

فراموش کرده ایم انگار

که روزی روح داشتیم

روزی انقدر جسد نبودیم

که از بیکاری،زندگی کنیم

روزی از زندگی،زندگی می کردیم

ابرها لجباز و مغرورند امروز

نمی بارند تا سبک شویم

از این روزها نمی گذرم

روزهای بی باران

روزهای بی باران افسرده

که تعبیر تو را در ذهنم به تاخیر انداختند

تو تعبیر می شوی در خوابم

شبی که باران ببارد

خوابم آشفته نیست دیگر

تو تعبیر می شوی

میان عطر عود نیم سوخته ی تنهایی

و اشک شمع های دلتنگی

تو تعبیر می شوی روزی که

زندگی زنده می شود

و آفتاب با خجالت

باران را به ابرها و

ابرها را به آسمان می بخشد

از این روزها نمی گذرم

روزهایی که تو را از من گرفتند

و من را در من کشتند

از این روزها نمی گذرم...