یک سال از نحس ترین روز عمرم گذشت و...

غرق نگاهت بودم و شاد از اینکه هستی ، افسوس که وقتی می خندیدم تو دراندیشه سفر بودی
من می خندیدم و تو غمگین نگاه می کردی
چه معصومانه پر کشیدی ...
نفرین به ثانیه های اخر که چشمانت را ندیدم و نگاهم دور شد
هرگز باورم نشد که رفتی...
هیچ وقت نفهمیدم که چرا؟؟؟
چرا تنهاشدم؟!!
نگفته بودی تنها می روی...فکر می کردم تا اخرین نفس ، نگاهت بدرقه ی راهم است
حیف... چه هوای نفرت انگیزیست این هوای پاییزی
باز دیوانه وار فکر می کنم که هستی ...
رفتی و یک سال گذشت و اندوهم را با خاک سردت پاسخ دادی...
صدای گریه هایم را نمی شنوی ، دیوانه وار ضجه میزنم ، دیگر سکوت نمی کنم اما توساکتی...
صدایت نیست ... نگاهت نیست...
دیگر تو را نمی بینم اما همه ی دیوانه های زمین می گویند که هستی...
پاییز سیاه تو را از من گرفت و برگ های خشکیده را به جای ردپایت مهمان نگاهم کرد
مهربان خفته به خاکم ، غم دارم ...
چه دل کوچکی دارم و چه غم بزرگی
کاش خدا کمی از خاک سرد را به من هدیه می کرد تا همسایه ات شوم
کاش تو هنوز بودی و من هنوز می خندیدم ..کاش....
مهربانم ، راستی هنوز مرا به یاد داری؟؟!
دلنوشته ای در سکوت