من می روم حرفی نزن، بار سفر را بسته ام

غمگین اگر نشسته ام، سکوت را شکسته ام

من می روم به کسی نگو اینجا چقدر سرد بود

مثل گور تاریک و مثل قفس تنگ بود

من می روم به کسی نگو، اشفته بود و نا امید

این ظاهر دل من است، شکسته و نالان و سیر

من می روم غزل نگو ،دیراست دیگر بشنوم

چشمی که عاشقی نداشت ، دیر است دیگر بنگرم

دیگر مرا افسون نکن، سیرم از این افسانه ها

چشمان خود را بسته ام بر روی این بیگانه ها

من می روم فرقی نداشت حضور من با سایه ام

یک روز اخر می شود این گور سرد خانه ام

من می روم با بهترین ارزوهایم برای قلب تو

قاتل شدی برجان من ، مرهم شدم برای تو

من می روم اما بدان، غمگینم از این سایه ها

شاید خدا می خواست من، گم شم دراین ویرانه ها

                                                                              دلنوشته ای در سکوت