1،2،3 شروع...
سراغت را از افتاب گرفتم:
و او گفت که تو را در اسمان دیده
به اسمان گفتم که تو را به من برگرداند
و او گفت که تو مهمان خدایی
از خدا خواستم که مهمانش را به من هدیه کند
و خدا گفت که تو تنهای تنهایی
دیگر سراغت را نه از افتاب،نه از اسمان و نه از خدا می گیرم
انگار تمام دنیا با احساس من قهرند
حالا که دیگر دست نیافتنی شدی
در خواب هایم حضورت را ارزو می کنم ...
دلنوشته ای در سکوت
+ نوشته شده در سی و یکم تیر ۱۳۸۷ ساعت توسط فریناز
|