سراغت را از افتاب گرفتم:

و او گفت که تو را در اسمان دیده

به اسمان گفتم که تو را به من برگرداند

و او گفت که تو مهمان خدایی

از خدا خواستم که مهمانش را به من هدیه کند

و خدا گفت که تو تنهای تنهایی

دیگر سراغت را نه از افتاب،نه از اسمان و نه از خدا می گیرم

انگار تمام دنیا با احساس من قهرند

حالا که دیگر دست نیافتنی شدی

در خواب هایم حضورت را ارزو می کنم ...

                                                                      دلنوشته ای در سکوت