باز امروز از خیابان ها گذشتم

رنج ها را دیدم و بر خود شکستم

باز دیدم مردمان را با نقاب

سایه های مبهم و غرق سراب

مثل هر روز با نگاه خود غریب

غرق در اندوه دنیا و فریب

باز دیدم کودکی را در خم میدان فقر

با خجالت ایستاده کنج میدان گل به دست

در نگاهش حسرت دستان مادر

ان نوازش های گرم شادی اور

در خیالش نقش می بندد تمام چهره ها را

کودکان غرق در ناز و نوا را

او نمی داند چرا هرگز نمی پرسد کسی از حال او

از غم و اندیشه ی فردای او

او نمی داند کجاست این وادی بی عاطفه

این غبار الوده بغض فاصله

باز او می ماند و این تنگ دنیای غریب

افتاب ارزوهایش ضعیف

عاقبت این روزگار او را با خود می برد

چهره ی او را نقابی می کشد

تا دگر یخ می زند در قلب او هم عاطفه

دیو سیرت می شود با صورتی بی حوصله

عاقبت او می شود مثل دیگر چهره ها

پر ز عقده می شکافد سایه ها

                                                                 دلنوشته ای در سکوت