باید تحمل کنم این تاریکی را،مردم اینجا فانوسی ندارند تا با ان کوچه های دلشان را چراغانی کنند یا حداقل نوری بتابانند بر قلب تیره ای به امید روشنی...

باید تحمل کنم این سراب را که برای ارزوها می سازییم و این پی در پی شکستن های تکراری ادمک ها را که...

باید تحمل کنم باور این را که دیگر سهراب نیست تا از شقایق  و چمدان و رنگ ها بنویسد، گرچه سخت است

باید تحمل کنم شرمی را که تمام وجودم را فرا می گیرد وقتی به گوشه ی پیاده روهای شهرم نگاهی می اندازم و کودکانی را که گرسنگی تمام وجودشان را فراگرفته و یا شاید سرما......

باید تحمل کنم این حس را در هر لحظه که تمرین دلتنگ نبودن خوب است اما چرا؟؟!!

این احساس هر لحظه بارانی شدن را هر لحظه که می خواهم خدا را صدا بزنم...

وشاید نیازی به فریاد من نباشد ، می دانم که او می بیند این همه تاریکی که من و ادمک های دیگر در ان غرق شده ایم را... و ان لحظه که مرا می بیند برمی گردم به کودکی ام ، همان احساس سال ها پیش که اول دبستان بودم و دفتر املایی که فراموش کردم و معلمی که من رانپذیرفت و پشت در کلاس ماندم  و املایی که نوشته نشد ... حالا شاید همان طور شده باشم ...شاید....

باید تحمل کنم هرانچه که می بینم و دیدنی نیست و هرانچه که می شنوم و شنیدنی نیست اما می توانم سخن نگویم و سکوت....

باید تحمل کنم این نگاه های وحشتناک و این چشمان بی شرم را که گویی سعی نکرده اند حداقل ادمک باشند.....

خدایا، قلبم با این قلب های تیره و با این همه تاریکی، تاریک و تاریک شد...

اورفت  .... من رفتم

یعنی به همین زودی قصه تمام شد؟؟؟!

                                                                                   دلنوشته ای در سکوت