بی سبب از من گریخت
گرچه می دانستم
غمی افزودمش از روزی که
به چشم هایش
خیره شد اندوه نگاهم
و به او بخشیدم
هر نفس شکوه و اه و ناله
من نمی دانستم
عاقبت روزی او
در حصارخاطرات سوخته
می دود تا عاشقی
تا که پیروز شود
به من و هرچه به او بد کردم
من به او بد کردم
من که حتی لحظه ای
درک نکردم او را
قسمت ما این بود
عاقبت از هر چه ترسیدم
پدید امد چه سود
ان همه
از شعر و شیدایی عاشق دم زدن...!!
دلنوشته ای در سکوت
+ نوشته شده در بیست و هفتم بهمن ۱۳۸۷ ساعت توسط فریناز
|