نگاهم را ببین گاهی
که من خسته پریشان و دل ازرده
میان گردش این روزهای گنگ
پی امید فرداهای تو می گردم و افسوس
نگاهی گاه گاهی یاد من نیست
مرا گاهی به یاد اور
میان دست خط های ورق خورده
میان خاطراتی که میان ما
مهر اندوه و غم و اشفتگی خورده
غم تو حسرت من نیست
بدان این شهر دلتنگی
قلب هایی این چنین سنگی
سهم برجامانده از عشق تو و من نیست
من از تو
از تمام خستگی هایت
بغض جاری شده در نزدیکی اهت
گذشتم من شکستم با بدی هایت...
دلنوشته ای در سکوت
+ نوشته شده در هفدهم اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت توسط فریناز
|