
چمدانت را بسته ام و تمام درها را
شمع ها خاموشند و تمام چراغ ها
اهسته قدم بردار، ترسی برای وداع ندارم اما،
این روزها کم حوصله ام و تو پرهیجان...
دلیل نقطه چین های اخر تمام جملاتم را هنوز نفهمیده ام همان طور که تو حرف هایم را...
اخرین بار گفتی : " در روزمرگی هایم گم شده ای " اما،
چرا هنوز حاضری میان تمام خاطراتم ؟!
رد نگاهت را گم کرده ام با وجود حضورت ...
با وجود تمام لبخندهای کم رنگت
حرف هایت خاکستری شده اند اما،
نمی پرسم چرا؟!!
فقط بگذار غایب تمام لحظه هایت باشم
غایب تمام خوبی ها...
بگذار سنگدل باشم و سیاه
بگذار سیاه سیاه باشم
مثل تمام مردم این حوالی
مثل رنگ لباس ادمک های اطرافم ...
رنگی نیست،بومی نیست برای نقاشی دیگر
این را به یقین می گویم که ستاره هایم را دزدیده اند...
حتی تو هم نمی توانی انها را به من بازگردانی
حاضر تمام لحظه های غیبتم
اسمانت پر ستاره...
قلبت را از سیاهخانه ی زندان دلم رها کن
تو لایق این ازادی جاودانه ای
ازاد باش...
دلنوشته ای در سکوت