تو به من نگاه می کنی که خسته ام
به چشمانم که نم زده اند
و به دستانم که می لرزند
به من نگاه می کنی،به غمهایم
و به حرفهایی که در دل دارم
من تو را می بینم
صدایت را می شنوم
به من از سپیدی اطراف می گویی
من سیاهی می بینم اینجا،سیاهی
غم می دهی به شعرهایم
تو ستاره ها را از من می گیری
تو نورها را، روشنایی ها را می دزدی
تو پرنده ها را، قاصدک ها را زندانی قفس می کنی
انها می میرند از سیاهی
می میرند از سیاهی
به کوچه ی اشفتگی ام می بری
به من از خط قرمزها می گویی
من فقط بی خبری می شنوم و تباهی
سکوت می کنم برای کوچ پرستوها
سکوت می کنم برای اشفتگی رویاها
سکوت می کنم برای قلب هایی که زیر پا له کردی
نبض یادگاری ها را به امید گره می زنم
وسبز می شوم از فردا
سبز سبز
دلنوشته ای در سکوت
+ نوشته شده در نوزدهم تیر ۱۳۸۸ ساعت توسط فریناز
|