این روزها محتاج بارانم
سخت دلتنگم و افسوس
او نمی داند و شاید حتی
لحظه ای هم نتواند به سرغم اید
کاش بود و می دید
کسی اینجا به تمام ابدیت خندید
کاسه ای پر نشده از می عشق
لحظه ای خالی شد و غریبی شاید
در غم غربت مرد
من که می دانستم
افتاب سر صبح با افق می جنگد
من که می دانستم
روز من، شب نشده تاریک است
من که می دانستم
عاقبت در چارچوب این قفس می میرم
اه، ایا هرگز،او به من فکر نکرد؟!
نه به تنهایی من،نه به اینکه بعد از
غزل رفتن او،چه کسی می ماند؟
تا به من عشق بیاموزد و در
خلوت نیلوفری احساسم
اشکهای به هدر رفته ی دلتنگی را پاک کند؟
چه کسی می ماند تا بگویم با او
تا چه حد غمگینم،و بداند اینجا،در اتاق سردم
ارزویم قبریست،که بر او می خوانم
هر نفس فاتحه ی یادم را
یاد بی او مانده،که شکست و گم شد
کاش بود و می دید
انکه با ان همه احساس به ابدیت خندید
من بودم، من بی او...