اینگونه می خوانم تو را
ازرده از رنج و فریب
بیگانه با رنگ سیاه
اواره ی عشق و غریب
ان روز هم افسانه شد
روزی به رنگ سادگی
من ماندم و تو رفته ای
این بود رسم عاشقی؟!
بار سفر را بسته ام
ای همدم افسانگی
فرصت بده تا مرگ شب
افسوس از این بیگانگی
اینگونه می خوانم تو را
سرشار از عشق و زندگی
ای ارزوی گمشده
این یک نفس پروانگی
+ نوشته شده در نهم بهمن ۱۳۸۸ ساعت توسط فریناز
|