رگبار دلتنگی به جنون ترانه هایم طعنه می زند که نیستی .

فردای ارزوهایم راامروز در اینه دیدم که چه سیاه است سیاه ،  مثل شبی که رفتی .

همیشه از غرور دیوارهای فاصله بیزار بودم ، از این خاک سردی که خانه ی ابدی توست و من هنوز باور

نکرده ام که مهمان زمین تاریک و سیاه شده ای.

دیگر از عاطفه نمی گویم که خانه اش در قلب این مردم کوچکترین است.

اسمان را به فریاد می خوانم که دلتنگ هستم و خدا نمی داند که چه سخت است ...

خدایا متنفرم از سیاهپوشانی که در نبودش تاسف می خورند و می گویند که این تقدیر روزگار است 

لعنت به این تقدیر...

می دانی که هروقت دستهایم سنگ سرد خانه ات را نوازش می کنند هزاربار این ارزو برایم تکرار می

شود که ای کاش زودتر ببینمت .

می دانم که فرصت کم است، دیگر نمی توانم دست هایت را بگیرم و مطمئن شوم که هستی .

افسوس که چقدر مهربان بودی و من نمی دانستم...

                                                                          دلنوشته ای در سکوت