با من از بهار بگو ،

از ترنم باران

از افتاب لطیف

و کوچ قاصدک ها

با من از بهار بگو ،

از اسمان ابی شهرم

از هوای روزهای اخر اسفند

و خیابان های سرشار زندگی

با من از بهار بگو ،

از شوق ماهی های کوچک قرمز

و سبزه ی نشسته بر سفره

و عطر اخرین دانه های اسپند

با من از بهار بگو ،

از شادی کودکان زمین

که سال را پر مهر

که سال را پر بار

تحویل سال دیگری می دهند

با من از بهار بگو ،

از زندگی و دل های ارام

و دست های صلح

و قلب های پاک

و چشم های شاد

با من از بهار بگو ،

ازاینکه مرگی نیست

از اینکه جای کسی کنار سفره

خالی نیست ، بگو که تو هستی

کنار دلتنگی حضور تو پیداست

و رنگ خوشبختی میان جمع ماست

با من از بهار بگو ،

پایان بیتابی

پایان کاش های تیره ی ذهنم

تو پل بزن میان این تردید

بگو که اینجایی،خدا که می داند

به رنگ امروزم که رنگ تنهاییست

بگو که اینجایی...