کودکی هایم را بادبرد

باران بارید و ابرها بی رحمانه

خواب عروسکم را آشفتند

تندیس بزرگسالی رونمایی شد و من

زغال را به دیوار کشیدم و گفتم

بزرگ شدم برای درک تفاوت ها

میان کوچه های بالا و پایین شهرم

میان گرمایی که پیش تو حاضر

ولی همیشه غایب خانه ی پرستوهاست

زغال را به دیوار کشیدم و گفتم

امروز بیگانه شدم با روحم

و آخرین ستاره سوسو زد

کسی نگاه مهربان تو را

میان قطره های اشک جارو زد

زغال را به دیوارکشیدم و گفتم

بد شدم منم میان تمام این بدها

امروز دیگر بیگانه شدم با خود

خط بزن نام مرااز تمام خوبی ها

دیگر فرشته نیستم،ستاره نبین

این آسمان پر از تمام خالی هاست

سنگین و یکنواخت می تپد قلبم

و گویی پایان تمام خوبی هاست

بی خود به خود آمده ام انگار

آسمانم هوای تازه می خواهد

اینجا برای درک تفاوت ها

یک جسم بی روح و نشانه می خواهد

زغال رابه دیوار کشیدم و گفتم

بزرگ شدم باامید خوشبختی

بخت خوش پیشکش بزرگترها

دنیای ما سراچه ی بدبختیست