دنیا,ای کابوس پرتکرار رویاهای من
تا کجای قصه ویران می کنی فردای من
رد پای مردمانت یک به یک بر روحم است
زخم های کهنه از تو یاور هر روزم است
کاش قدری مهربان تر می شدی نا مهربان
راه را گم کرده ام مانند تو بی ساربان
ساربان تو جدا از توست این اوج غم است
جای خالی خدا بین نفس ها روشن است
مردمانت در تظاهر مات هم گم می شوند
سروها زیر قدم های ریا خم می شوند
عاقبت سهم زمین بی آبی است
من گمانم صحبت آزادی است!
+ نوشته شده در بیست و ششم مهر ۱۳۹۰ ساعت توسط فریناز
|