برف بارید و از دل من رفتی

مانند غباری از دل شیشه

آرام شکست انحلال روح ما در هم

وقتی که به خواب رفت هر ریشه

روح من از جسم تو گسست به آسانی

خاطرات ما گویی به درک رفتند

آن نورهای شکفته از احساس

گویی به تالاب تار غم فرورفتند

دیگر مجالی نیست تا پرواز

این برف ها نشانه ی رسواییست 

یخ بسته ام در انجماد غم

آری انگار فصل تنهاییست